تبلیغات
حسابداری سبز - مطالب داستان
حسابداری سبز
وبلاگ شخصی مصطفی ولیزاده-کارشناسی ارشد
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
مصطفی ولی زاده
پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید‬



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ‌اى که داماد هایش به او دارند را ارزیابى کند . یکى از داماد ها را به خانه ‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى ‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت . دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد . فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌ اش نوشته بود : « متشکرم ! از طرف مادر زنت » زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد . داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌ اش نوشته بود : « متشکرم ! از طرف مادر زنت » نوبت به داماد آخرى رسید . زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت . امّا داماد از جایش تکان نخورد . او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیندازم . همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد . فردا صبح یک ماشین بى‌ ام ‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌ اش نوشته بود : « متشکرم ! از طرف پدر زنت »



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، مادر زن،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 7 اسفند 1392

مشخصات یک پسر عاشق !

 

پسری که خاطرخواه شماست (آخ کجایی خاطرخواه !) و واقعاً شما را دوست داره، دست به این کارا می زنه سعی می کنه خیلی از اوقات خودش رو با شما بگذرونه،حتی زمانی که فرصتش کم باشه با شما شوخی می کنه ، سعی می کنه با ادای یکسری کلمات ،محبت و دوستی خودش رو نشون بده (مثلا می گه اگه بد خواه مدخواه داری جون دادا بگوها)، حرفای زیبا و قشنگ می زنه سعی می کنه روی شما تأثیر خوب بگذاره ، هی می خواد به شما کمک کنه در جمع دوستان رفتار و برخورد خیلی بهتری با ماداره مرتب به دنبال شما می گرده یا ازدوستان سراغ تو رو می گیره و گاهی از دوستانت یکسری سوالات درباره تو می پرسه ا گر مسئله ای پیش بیاد از شما حمایت و دفاع می کنههر وقت به او احتیاجی داشته باشی ، از کمک و پشتیبانی دریغ نمی کنه یکسری جملات و کلمات جدی به شما می گوید ، مثلاً “ای کاش مال هم بودیم اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ می زنه که با شما صحبت کنه بدون اینکه حرف یا مطلب خاصی را بخواهد به شما بگویدتوی چشمات خیره می شه اما وقتی ازش می پرسی ، دلیلش را نمیگوید  وقتی با هم هستید ، شاد و شنگول می باشد ، می خنده و سعی می کنه تو را هم بخندونه و شاد کنه ا گرامکانش باشه تا سر کلاس یا دم در خونه تو را همراهی می کنه اگه با هم هستین ، احساس راحتی میکنی و خیلی پر حرف میشیسعی می کنه آروم بهت دست بزنه و گاهی هدیه های کوچکی بهت می ده برات نامه میده یا ایمیل می فرسته اگر ازش بخوای که یک جایی بروید که او معمولاً نمی ره ، یا ارش بخوای کاری انجام بده که معمولاً انجام نمی ده ولی به خاطر شما، اینکار رو می کنه و در آخر ، یک مرتبه حس می کنی که تازگی ها خیلی تو دل برو ، مهربان و دوست داشتنی شده و دلت بیشتر براش تنگ می شه اینها همه نشانه این است که هر دو شما به هم علاقه دارین  

 

مشخصات یک خانوم عاشق !

 

خانمی که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ایل و تبار واتو واتو های اصیل باشه دست به این کارا می زنه سعی می کنه دیدن شما لطمه ای به بقیه کاراش نزنه تا اونجایی که ممکنه به خاطر شما به دلیل غیبت سر کلاساش یه درسش حذف بشه اگه باهاش شوخی های بد بد و خودمونی کنین همچین ضایعتون می کنه اما دو دقیقه بعد خودش یه شوخی بدتر می کنه و شما رو دچار سردرگمی می کنه و گیجتون می کنه قشنگ ترین حرفی که ممکنه به شما بزنه اینه ” مگه خودت خوار و مادر نداری؟ یه چیزی رو واسه شما خریده و بدون اینکه بهتون بگه اونو نشونتون می ده و نظرتونو می پرسه اگه خوشتون بیاد مگه واسه بابام خریدم اما خوب ماله تو تو فرهنگ لغت این دختر یادگاری وجود نداره . اما شما می تونید این کلمه رو به این فرهنگ غنی اضافه کنید و در اصل این یه فرصت طلایی واسه شماست سعی می کنه با کارایی که می کنه صدای شما رو دربیاره و اگه این قدر احمق باشید که اعتراض کنید با چشمانی معصوم پر از اشک (که یه برق شیطونی توشه) و لبای آویزون با گردنی کج ازتون می خواد که اونو همین طور که هست قبول کنید سعی می کنه کمکتون کنه تا دوست دخترای جدیدی پیدا کنید که اگه تو این دام بیفتید هم اون و همه دخترای اطرافتون ، همه رو از دست دادین.(بچه ها مواظب باشین در جمع دوستان شما رو “عزیزم” خطاب می کنه و مثل یه مامان مواظب شماست که نکنه یه وقت یه چیزی بخواین اما تو خلوت خودتون به شما می گه “اوی خره هیچ وقت حتی اگه در حال مردن هم باشه سراغتونو از کس دیگه نمی گیره مگر اینکه کاری جدا از دوستیتون با شما داشته باشه که در اون صورت حتی اگه زیر سنگی که زیر پای یه فیل هستش قایم شده باشین میاد فیل رو فراری میده و سنگ رو بر می داره و بیرونت میاره و گوشت رو می کشه اگه یه وقت مسئله ای پیش بیاد اصلا این زحمت رو به خودش نمی ده که خودشو قاطی کنه یا واسه شما حرص بخوره یا از شما دفاع کنه اما تو خلوت خودش روزی چهار تا دیازپام می خوره اگه یه وقتی از دست شما ناراحت بشه به روتون نمیاره و جوری رفتار می کنه که انگار نه انگار.اما وای به حالتون اگه یه روزی این آتشفشان فروان کنه. (انا لله و انا علیه راجعون هر وقت بهش احتیاج داشته باشی کمکت می کنه فجیع همه جوره .چون دیگه در این مورد نمی تونه جلوی خودشو بگیره. (بابا ناسلامتی عاشقه ها یکسری جملات و کلمات جدی به شما می گوید ، مثلاً “ای کاش یکی پیدا می شد من عاشقش بشم”. اگه باهوش باشین می فهمید این موقع باید چی کار کنید اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ می زنه که با شما صحبت کنه و واسه این کارش هزار تا بهونه و دلیل محکم پیدا می کنه توی صورتت خیره می شه اما یهو میگه چرا ابروهاتو ور می داری؟ خیلی ضایع تابلوه! یا چرا موهات رو این قدر کوتاه کردی؟ وقتی با هم با دوستانتون هستید ، شاد و شنگول هستش ، می خنده و سعی می کنه تو را هم بخندونه و شاد کنه. اما اگه تو یه مکان خلوت باشید اگه از دیوار صدا در اومد از اونم صدا می شنوید اگرامکانش باشه تا سر کلاس یا دم در خونه تو را تعقیب می کنه بدون اینکه متوجه بشین اگه با هم هستین، احساس راحتی میکنی و دلت می خواد بپری یه ماچ گنده و آبدار از لپاش بگیری. (اوووی چایی نخورده زود پسرخاله می شی ها خیلی راحت دست تو رو میگیره و راحتم ول می کنه اما سعی نکن دست اون به زور تو دستات نگه داری که فکر می کنه داره زندونیه تو می شه و تو حکم یه زندون بان رو واسش پیدا می کنی برات نامه میده یا ایمیل می فرسته و از کارای ضایع که انجام داده یه داستان طنز برات می نویسه تا تورو بخندونه. تمام این کارا رو به این دلیل انجام می ده که خودشو بهتر به تو بشناسونه اگر ازش بخوای که یک جایی بروید که او معمولاً نمی ره ، یا ارش بخوای کاری انجام بده که معمولاً انجام نمی ده سرتون حسابی منت می زاره اما تو دلش با دمش گردو می شکنه. ( تو جون بخواه کیه که بده هیچ  وقت و هرگز (تاکید می کنم) از کسی راجع به علاقه شما نسبت به خودش نمی پرسه هیچ وقت و بازم هرگز دو ساعت آسمون ریسمون نبافین که ازش بپرسین شما رو دوست داره یا نه؟ یا دوستاتونو بفرستین جلو.هرگز. بهتر این کارو تو یه جای خلوت و بدون هیچ  مقدمه ای ازش بپرسین البته ممکنه سک سکش بگیره.اما اگه همچین چیزی باشه فوراً و با پرویی تمام می گه که عاشقشما شده خیلی خفن. البته این کارم بهتره بعد از چند ماه یا حتی یک سال بعد از آشنایتون انجام بدین.البته بازم اگه خودتون اونو دوست دارین و در آخر ، یک مرتبه حس می کنی که تازگی ها خیلی به شما بی محلی می کنه و سعی می کنه ازتون دوری کنه ولی شما دلت بیشتر براش تنگ می شه.در این صورت حتماً جفتتون تو دام هم افتادید. مبارکه. شیرینی ما یادتون نره







نوع مطلب : داستان، عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

تو بخوان قصه مردان حساب و عدد و سود وزیان و قلم و ثبت و سیاق، کز همان روزهای نوروز در انبار بمانند و بگیرند و ببندند و شمارند و نویسند، دو صد مشق در آن دفتر پیچیده به قیطان، که گر خط بخورد یا که شود دیر، هراسند از آن هیبت آن هیات سه مرد قلندر، همان هیات تشخیص علی الراس، وگر مانده حسابی نشود جمع، بر سر و صورت خود جمله بکوبند و دوصد لعن فرستند بر آن مرد ونیزی، همان لو که پاچولی که همه تی و اکانت و دوطرف ثبت حساب از کرمات و افاضات هموست.آن دگر خرده بگیرند از آن دسته اول که چرا این ننوشتی و دگر چیز نوشتی، که اگر این بشود شرط و شروط است و عدم رد نظر. هر گه این مرد سیه روز شود دیر به خانه، بخرامد به اتاقی و چپد زیر لحافی که بماند ز امان از خم ابروی زن و طعنه فرزند، که چه شد سهم تو از آن همه اعداد که نوشتی، و زدی جمع ، چه شد وعده دریا و لب آب و نه حتی دو قدم پارک.

این چه حرفه است که نه چون کله پزان صنفی و جائی و نه چو آن مرد قدم رنجه به بازار منالی و نه یک باغ و حیاطی، که اگر یار برفت و تو در سوگ نشستی، جنازه تو به غسال سپاری نه گزارش سر موقع به مجمع برسانی. پس بگفتا گنهم چیست، که جز این حرفه ندانم. این حرفه همان حرفه محبوب جهان است که در این دیر خریدار ندارد. آخر قصه، همه غصه و بس ناله ، که خراج دولت از آن سود به توافق به سرآید و درآن مجمع غدار بخوردند بگفتند و شنودند و دوصد سود و پاداش به تقسیم سپردند و ندیدند ز پس پرده اعداد و رقم آن همه خون جگر، دربدری، سوته دلی....

من نه آن میرزا نویس در دکان و دم حجره آن بی هنرانم، و نه از جمله آن طنز نویسان جهانم من حسابدارم و!!!



نوع مطلب : داستان، عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

دومین درس مهم - کمک در زیر باران
 

یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم ....


 

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

سومین درس مهم - همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید


 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.


خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت...

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
 

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

   

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

چهارمین درس مهم - مانعى در مسیر


 

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!

هر مانعى = فرصتی


******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

******* ******* ******* ******* *******

******* ******* *******





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکی از بستگان خدا


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود.

آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.
بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مورچه هر روز صبح زود سر كار می رفت و بلافاصله كارش را شروع می كرد و با خوشحالی هر روز كار زیادی انجام می داد. رئیسش كه یك شیر بود از اینكه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه كار كند، بسیار متعجب بود. بنابراین سوسكی را كه تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام كرد تا این موضوع را بررسی كند.

اولین تصمیم سوسك راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به كمك یك منشی نیاز داشت. عنكبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت. شیر از گزارشات سوسك لذت می برد و از او خواست كه نمودارهایی كه نرخ تولید

را توصیف می كند تهیه نموده كه با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل كند. او می توانست از این نمودارها در گزارشاتی كه به هیات مدیره می داد استفاده كند. بنابراین سوسك مجبور شد كه كامپیوتر جدیدی به همراه یك دستگاه پرینت لیزری بخرد. او از یك مگس برای مدیریت واحد تكنولوژی اطلاعات استفاده كرد.

مورچه كه زمانی بسیار بهره ور و راحت بود از این حد كاغذ بازی افراطی و جلساتی كه بیشتر وقتش را هدر می داد متنفر بود. شیر به این نتیجه رسید كه زمان آن فرا رسیده كه شخصی را به عنوان مسئول واحدی كه مورچه در آن كار می كرد معرفی كند. این سمت به جیرجیرك داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یك فرش و نیز یك صندلی ارگونومیك برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیرجیرك هم به یك عدد كامپیوتر و یك دستیار شخصی به منظور كمك به برنامه بهینه سازی استراتژیك كنترل كارها و بودجه نیاز پیدا كرد.

اكنون واحدی كه مورچه در آن كار می كرد به مكان غمگینی تبدیل شده بود كه دیگر هیچ كسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود كه جیرجیرك، شیر را متقاعد كرد كه نیاز مبرم به شروع یك مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد. با مرور هزینه هایی كه برای اداره واحد مورچه می شد شیر فهمید كه بهره وری بسیار كمتر از گذشته شده است.

بنابر این او جغد كه مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود. جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یك گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: «تعداد كاركنان زیاد است».

حدس می زنید اولین كسی كه شیر اخراج كرد چه كسی بود؟

مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : مورچه، حکایت، مدیریتی،
لینک های مرتبط :

یه داستان کوچولو مو چو لو

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش

در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله

ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش

میرسه. نظرت چیه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان

برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده.

یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی

چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور

كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه

و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه

می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجهء كار

خودته ادعا نداشته نباش





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مرد یخی مرتب وآراسته با کروات وکت وشلواربه سر میز صبحانه آمد پیشخدمت بدون سروصدا صبحانه اورا آورد و او مشغول خوردن شد.تنها مثل همیشه

بعد از صبحانه به کتابخانه رفت و مشغول مطالعه شد.ساعت 12 به اتاق ناهارخوری رفت و طی 15 دقیقه غذایش راخورد. تنها مثل همیشه

پس از ناهار استراحت کرد و حوالی عصر به سمت اصطبل رفت تا آماده اسب سواری شود. پیشخدمت درب قصر را باز کرد و مرد یخی آرام و باوقار به سمت جنگل رفت و پس از یکساعت و نیم برگشت.تنها مثل همیشه

سر ساعت 8 به اتاق غذاخوری رفت و شامش را خورد. پس از شام نیم ساعتی تلویزیون نگاه کرد وبعد از آن به رختخواب رفت و خوابید .باز هم تنها مثل همیشه

 

ااااااااااااااااااااه.من از تنهای او خسته شدم!!!!شما چطور؟




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : تنهایی، سرانجام تنهایی، خسته شدم از تنهایی،
لینک های مرتبط :


-می زنمش :می کشمش :مرتیکه بی همه چیز آدم هم این قدر نامرد می شه؟!!؟

از خیابان وارد کوچه شد.

-آخه من غیر از خوبی که کار ی برای تو نکرده بودم نامرد!!

راست می گفت فقط خوبی کرده بود ولی جواب خوبی.......چیز دیگری بود.

-حیف از من .....چقدر برات مایه گذاشتم.

به در خونه دوستش رسید.

-الان با لگد در رو می شکونم!!!

هااااااااااااااااااااااااااااا وووووولی

-یه دقیقه مکث کرد .به دستاش نگاه کرد.به پاهاش به بدنش

به آرامی به در خونه نگاهی کرد.یادش اومد مردی که پشت اون در هست کلی بدی بهش کرده. یه نکته دیگه هم یادش اومد.

"""من با اونی که پشت درهست فرسنگ ها کیلو متر فاصله دارم"""

مشتش رو پایین آورد.لبخند زد و.....................رفت برای همیشه!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوچولو،
لینک های مرتبط :

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...


مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، کوتاه غمگین، پایان زندگی،
لینک های مرتبط :

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...


مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه، کوتاه غمگین، پایان زندگی،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


با سلام.این وبلاگ برای دوستان حسابداری ارائه شده.سعی بنده بر این است كه مطالب نو برای عزیزان بخصوص برای دانشجویان ارشد حسابداری قرار دهم.

مدیر وبلاگ : مصطفی ولیزاده
نویسندگان
نظرسنجی
آیا مطالب این وبلاگ را مفید میدانید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.

نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای حسابداری سبز محفوظ است
  • کد نمایش افراد آنلاین